ریشه های عدم تلاش برای رسیدن به حقیقت چیست؟
2-جزميت و جمود نوعي جزميت (دگماتيسم) و جمود در ما ريشه كرده است. من اصلا تحقيقات روانشناختي و تحقيقات تاريخي در اينباره ندارم كه چرا ملت ايران تا اين حد اهل جزم و جمود است.
يعني واقعيت آن براي من محل انكار نيست اگرچه تبيينش براي من امكانپذير نيست. آنچه كه در ما وجود دارد كه از آن به جزم و جمود تعبير ميشود اين است كه باور ما يك ضميمهاي دارد. يعني ممكن است كه ما معتقد باشيم كه فلان گزاره درست است اين سالم است اما اگر معتقد باشيم كه فلان گزاره محال است كه درست نباشد. اين محال است انسان را تبديل به انسان دگمي ميكند. و ما كمتر ميشود كه به چيزي معتقد باشيم و يك محال است منضم به اين اعتقادمان نباشد. به تعبير ديگر وقتي ما يك عقيده داريم كه فلان گزاره صحيح است يك عقيده دوم داريم كه گريزناپذير است كه فلان گزاره صحيح نباشد.3-خرافهپرستي
ويژگي ديگر ما خرافهپرستي است هم خرافه در بافت ديني و مذهبي و هم در بافتهاي غير ديني و مذهبي، خرافه در بافت مذهبي يعني چيزي كه در دين نبوده و در آن وارد شده است.
اما مهمتر اين است كه به معناي سكولار آن هم خرافهپرست هستيم. خرافي به معناي باور آوردن به عقايدي كه هيچ شاهدي به سود آن وجود ندارد ولي ما همچنان آن عقايد را در كف داريم.
اين سه مساله را ميتوان سه فرزند استدلال ناگرايي ما دانست. هر كه اهل استدلال نباشد اهل اين سه است بنابراين راهحل درمان اين سه تقويت روحيه استدلالگرايي است.
4.بهادادن به داوريهاي ديگران نسبت به خود
ما
به ندرت در مني كه از خودمان تصور داريم زندگي ميكنيم و هميشه
توجهمان به مني است كه ديگران از ما تصور دارند و هميشه ترازوي ما
در بيرون ماست. اين بهادادن به داوريهاي ديگران علتالعلل
يكسري مشكلات فرهنگي جامعه ماست.
5-همرنگي با جماعت نكته پنجم ناشي از نكته چهارم است به اين معنا كه ما هيچوقت در برابر جمهوري كه با آن سروكار داريم نتوانستهايم سخن بگوييم كه در مقابله با آن است و هميشه همرنگ شدن با جماعت براي ما مهم است.
6-تلقينپذيريتلقين يعني رايي را بيان كردن و آراي مخالف را بيان نكردن و مخاطب را در معرض همين راي قرار دادن. هر وقت شما در برابر هر عقيدهاي نظر مخالفان آن را هم خواستيد نشان ميدهد كه تلقينپذير نيستيد. تلقينپذيري يعني قبول تكآوايي.
7-القاپذيري
القاپذيري به لحاظ روانشناختي با تلقينپذيري متفاوت است. در القا يك راي آنقدر تكرار ميشود تا تكرار جاي دليل را بگيرد. اگر من گفتم فلان گزاره صحيح است شما از من انتظار دليل داريد اما من به جاي اينكه دليل بياورم 200 بار فلان گزاره را تكرار ميكنم و كمكم ما فكر ميكنيم كه تكرار مدعا جاي دليل را ميگيرد. يعني به جاي اقامه دليل خود مدعا تكرار ميشود و اين هنري است كه در پرودياگاندا يا آوازهگري وجود دارد.
اينكه رسانهها وقتي در دست قدرتها قرار ميگيرند آنها خوشحال ميشوند به دليل وجود همين روحيه القاپذيري در مردم است. والا اگر ملتي القاپذير نباشد هرچه كه رسانهها بگويند چون دائما دليل ميخواهند كسي از به دست گرفتن راديو و تلويزيون اظهار خوشحالي نميكند.
8-تقليد
منظور من از تقليد نه آنست كه در فقه گفته ميشود. مراد تقليد به معناي روانشناختي آن است. يعني اينكه من آگاهانه يا ناآگاهانه تحت الگوي شخصي باشم.يعني من خودم را مانند تو ميكنم و به تو تشبه ميجويم و تقليد، يعني من تو را الگو گرفتهام. آنچه كه در عرفان گفته ميشود كه تشبه به خدا بجوييد اگر اين كار را با انسانها انجام داديم تعبير به تقليد ميشود و اين تقليد هم در اديان و مذاهب و عرفان مورد توبيخ است.
9-تعبد
تعبد يعني سخني را پذيرفتن صرفا به اين دليل كه فلان شخا آن را گفته است. يعني اينكه اگر صورت استدلالي من ذهن من را آزار ندهد كه فلان گزاره صحيح است چون فلان شخا گفته است فلان گزاره صحيح است من اهل تعبدم. آيهاي در قرآن است كه معمولا كمتر نقل ميشود اتخذو احبارهم و رهبانهم من دونا... كه در باب روحانيت نصاري و يهود است كه فراوان ميگويد كه يهوديان و نصاري روحانيون خود را ميپرستيدند چه من دونا... را به جاي خدا بگيرم يا علاوه بر خدا. صحابي از امام باقر ميپرسد كه آيا واقعا ميپرستيدند حضرت در جواب ميگويد هرگز اينگونه نيست روحانيون مسيحي به مردم نميگفتند كه ما را بپرستيد و اگر هم ميگفتند كسي نميپرستيد. اما اينكه قرآن به آنها اين نسبت را ميدهد به اين دليل است كه رفتاري كه با خدا بايد ميداشتند با روحانيون خود داشتند. مجموعه عوامل دسته دوم ناشي از يك عمل واحد است و آن اينكه ما زندگي اصيل نداريم. زندگي اصيل به تعبير روانشناسان انسانگرا و به تعبير عرفا يعني زندگي براساس فهم و تشخيا خود. زندگي اصيل را فقط كساني انجام ميدهند كه دو سرمايه دارندأ عقل در مسائل نظري و وجدان در مسائل عملي.
10-شخصيتپرستيكمتر
مردمي به اندازه ما شخصيتپرستند و شخصيتپرستي جز اين نيست كه
شخصيتي خود را بر خود عرضه مي كند و خوبيهايي كه در زندگي اطراف
خودمان نميبينيم از سر توهم به او نسبت ميدهيم و او را به دست
خودمان بزرگ ميكنيم.
11-تعصب تعصب
هم افق با شخصيتپرستي است. تعصب به معناي چسبيدن به آنچه كه
داريم و نگاه نكردن به چيزهاي فراواني كه نداريم. اگر من شيفته
آنچه كه دارم شدم و فكر كردم و جاي نداشتهها را هم برايم ميگيرد
من نسبت به آن تعصب پيدا كردهام و اينجاست كه من نسبت به
كساني كه به آن وفاداري ندارند دو ديدگاه پيدا ميكنم. گروهي خودي
ميشوند و گروهي غيرخودي. قرآن خودي و غيرخودي را رد كرده است چرا
كه درباره حب و بغض ميگويد وقتي با گروهي دشمنيد دشمني باعث نشود
درباره آنها عدالت و انصاف را فراموش كنيد. درباره دوستي هم ميگويد
هميت جاهليت شما را نگيرد. هميت جاهليت يعني اينكه چون فلاني از
قبيله من است. طرف او را چه ظالم باشد يا عادل ميگيرم. به عبارت
ديگر ويژگيهاي خود او مهم نيست بلكه ويژگيهاي تعلقي او مهم است.
12-اعتقاد به برگزيدگي
هر
كدام از ما اگر به خودمان رجوع كنيم ميبينيم به نوعي فكر
ميكنيم و به نوعي مورد لطف خدا هستيم. يعني درست است كه ممكن
است وضع ما به مو بند باشد اما پاره نميشود و اكثر اهمالها و
بيتوجيها ناشي از همين نكته است. لاپينيس اصطلاحي داشت كه براي
موارد ديگري به كار ميبرد. اين اصطلاح هماهنگي پيش بنياد بود به
معني اينكه گويا همه امور از پيش حاصل آمده است اما گويا ما اين
هماهنگي پيشبنياد را راجع به خودمان قائليم.
رياضت در اين جا نه به معناي آنچه كه مرتاضان انجام ميدهند رياضت به معناي اينكه در زندگي همه چيز را نميتوان بايد دانست بنابراين بايد چيزهايي را فدا كرد تا چيزهاي باارزشتري را به دستآورد. قدماي ما ميگفتند دنيا دار تزاحم است يعني همه محاسن در يكجا قابل جمع نيست به تعبير نيما يوشيج تا چيزها ندهي چيزكي به تو نخواهند داد. در زبانهاي اروپايي قداست از ماده فداكاري است. عارفان مسيحي ميگفتند اينكه فداكاري و قداست از يك مادهاند به اين دليل است كه قداست به دست نميآيد مگر به قيمت از دست دادن چيزهاي فراوان. ولي ما ميخواهيم همه چيز را داشته باشيم و وقتي ديدگاهمان نسبت به كار آنگونه است. نسبت به مصرف هم ديدگاهمان اينگونه ميشود و باعث ميشود دچار مصرفزدگي شويم. وقتي ما بحث مصرفزدگي را مطرح ميكنيم مطرح ميكنند كه شما از اوضاع جامعه و فقر خبر نداريد. بايد گفت مصرفزدگي يك ديدگاه است نه يك امكان. يعني فرد فقير هم در سردل خود ميگويد كاش بيشتر داشتم و بيشتر مصرف ميكردم. كدام يك از ما براي آرمانهاي خود حاضر است به قدر ضرورت اكتفا كند. اين مصرفزدگي ما را به دنائت ميكشد اگر ما بوديم و فقط ضروريات زندگي مجبور به كرنش كردن نبوديم.
14-از دست رفتن قوه تميز بين خوشايند و مصلحت
مردمي
كه منافع كوتاهمدت را ببينند و قدرت ديدن منافع درازمدت را
نداشته باشند در معرض فريبخوردگي هستند. دليل موفقيت سياستهاي
پوپوليستي در كشور كه در يك سال اخير هم رواج پيدا كرده نديدن
منافع درازمدت است. وقتي منافع بلندمدت ديده نشود منافع كوتاهمدت
تامين ميشود به قيمت نكبت و ادبار درازمدت.
(با استفاده از سخنان استاد ملکیان با عنوان 20 عامل عقب ماندگی ما ایرانیان)
بسم الله